من و این روزها

 
من و این روز درگیری با خودم
نویسنده : الهام - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳٩٢
 

پست 52

به نام خدا

امروز دوشنبه 14 بهمن 92

صبح عمو جان واسه صبحونمون نون سنگک گرفت.خوشحالم که تنها نیستیملبخند 

جای خالی پارسا حسابی حس میشد.صبح مامان آذی زنگ زده که چکار کردید که آذی اینقدر وابستتون شده هنوز 1 روز نشده گریه میکنه ک من دلم واسشون تنگ شدهچشمک 

عمه جان هم اومد صبح حال بابا رو بپرسه زود رفت.

بعد از ظهر میخواستم ثبتنام کنم واسه ارشد از مامان خواستم استخاره کنه ولی 5 ،6 باری که قران رو باز کرد ظالمون و کافرون و... اومد من هم ترسیدم.عصر که داداش اومد بهش گفتم اینجوری شده گفت مگه تو این کارها استخاره میکنن.گفت مثل اینه که یه بچه ابتدایی رو تموم کرده استخاره میکنه ببینه راهنمایی بره یا نه متفکر

خلاصه کلی اصرار کرد که حتما ثبتنام کنم من هم این کار رو کردم و 50 تومن پول بیزبون رو ریختم حساب دانشگاه آزاد.افسوس 

امروز صبح به اون سایت تبلیغاتی زنگ زدم که چرا پولم رو واریز نمیکند گفت واسه دفعه اول باید اطلاع میدادید. الان حل شد.یکی نیست بگه من از کجا باید میدونستم اطلاع باید بدم نمیشه یه جایی اون رو مینوشتیدکلافه

امروز دو جا واسه استخدام دیدم اولی جواب نداد دومی هم گفت باید حضوری بیای تلفنی جواب نمیده مسیرش هم که افتضاح.

از فردا باید بشینم درس بخونم .خدایا کمکم کن.بهم نیرو بده.



 
 
من واین روز عیادت از بابا
نویسنده : الهام - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳٩٢
 

پست 50

به نام خدا

امروز پنج شنبه 10 بهمن 92

امروز داداشی واسه صبحونه مون نون خرید.کاری بابا هر روز انجام میداد.این روزها داداشی خیلی نگران باباست. از دکتر طب سنتی واسش چند تا دارو گرفته عرقیجات و این جور چیزا.

پنج شنبه بود و آذی وداداشی زود اومدند.

بعد از ظهر زن عمو و دختر عمو ها و داماد بزرگشون به عیادت بابا اومد.بعدش هم خانواده آذی اومدند بعد اذان مغرب رفتند. کلی بابا رو دلداری دادند که اصلا عملش ترس نداره و نباید نگران باشه. ولی میدونم بابا نگران هست یعنی همه مون نگرانیم سعی میکنیم به روی خودمون نیاریم.

دکتر طب سنتی گفته این دارو ها واسه خیلی ها مفید بوده .

امیدوارم واسه بابای من هم مفید باشه

خداجون جون هر کی دوس داری مراقبش باش


 
 
من واین روزهای نسبتا بد
نویسنده : الهام - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ بهمن ،۱۳٩٢
 

پست 49

امروز چهارشنبه 9 بهمن 92

نمیدونم به پای خواست خدا بزارم یا به پای ناشکری خودم و ...

ولی هر چی بود اصلا خوب نبود .نمیدونم چرا واسه اینکه یه اتفاق خوب بخواد بیفته کلی باید مقدمه چینی کنیم اونم حالا بشه یا نشه ولی اتفاق بد خودش می آد بدون مقدمه.

این روزها همیشه گلایه چیزهایی که خدا بهم نداد و ازش داشتم

مامان گفت خیلی چیزا  داری شکر اونها رو بکن 

گفتم:خب اونها رو خدا قبلا داده الان چیزهای دیگه میخوام.مگه چون اونها رو داده دیگه نباید چیزی ازش بخوام...

این روزها حسابی از تکرار روزهای زندگیم خسته بودم.یه بار یادمه گفتم حاضرم واسه اینکه از این تکرار رها شم مریض بشم!!!

همه اینها رو قبول دارم گفتم ولی خیلی چیزهای دیگه هم گفتم که چون خدا درخواستم رو رد کرد این حرفها رو از رو ناراحتی زدم .

ولی انگار خدا همین حرفهام رو شندید و قبول کرد و...

پریروز بود بابا رفت تست ورزش بعدش من و مامان و آذی وپارسا رفتیم خونه مامان آذی قرار بود از اونجا بریم خرید آذی وقت دکتر پوست داشت ظهر برگشت. همه چی خوب بود تا به بابا زنگ زدم بابا گفت دکتر ها گفتند باید بستری بشی...

کل دنیا رو رو آوار شد من که تحمل یهسرما خوردگی سادشون رو ندارم حالا مشکل قلبی...با بابای آذی رفتیم بیمارستان داداشی رو هم از محل کارش برداشتیم. بابای آذی یه متخصص قلب آشنا سراغ داشت از اون واسه عصر وقت گرفتند.بابا رو آوردیم خونه بابای آذی .با حرف هایی که زدن دلم قرص شد که طوری نیست. آخه بابایی من آدم فعالی هست اهل سیگار نیست چاق نیست ...

عصر اونها رفتند دکتر و ما رفتیم بیرون واسه خید وقتی برگشتیم بابا اینا تازه اومده بودند.

مامان گفت :بریم خونه دیگه.

بابا گفت: دکتر گفت بهتره بستری بشی.

خیلی سخت بود بعد شام داداشی بابا رو برد .بابا رو از زیر قران رد کردند .میخواستم قوی باشم ولی نشد باز اشکام سرازیر شد.نخواستم بابا اشکام رو ببینه .نرفتم جلو.بابا رفت.بقیه هم من رو دل داری میدادند.واسه خاطر مامان خودم رو کنترل کردم و گفتم حتما چیزی نیست.

بعد که داداشی اومد برگشتیم خونه.انهام پایین خوابیدند آذی گفت بریم با اونجا بخوابم.تا صبح خوابم نبرد.میدونستم الان بابا هم خوابش نمیبره اخه اون هم مثل من جاش عوض بشه نمیخوابه.بارونم شروع کرد به باریدن .انگار آسمون هم مثل من دلش گرفته.

ظهر رفتیم ملاقات بابا.خیلی صحنه بدی بود.بابای من تو لباس بیمارستان.دستشو بوسیدم.باز اشکام اومد بازم خودم رو کنترل کردم.

بعد ملاقات بابا رو بردند آنژیو.من و مامان برگشتیم خونه آذی موند خونه باباش.

ما دلمون قرص بود حال بابا خوب میشه. تا 12.5 شب کلی کارکردیم و خونه رو مرتب کردیم.شب داداشی اینها هم اومدند.

صبح وقتی با داداشی حرف زدم حالت صداش منو ترسوند.آذی اومد پارسا رو بخوابونه که تلفنی اسم جراح قلب رو به داداشی میگفت.وقتی شنیدم بدنم بیحس شد در جا خشکم زد.از آذی پرسیدم بابا قراره عمل بشه.تعجب کرد و گفت کی گفته. فهمیدم راسته.نمیخواستم مامان بفهمه ولی مامان نگرانم بود که چرا بی حوصله شدم.میگفتم از خستی هست.تو خلوت گریه میکردم و دعا میکردم.

عصر که بابا اومد وقتی دیدمش یکم نیرو گرفتم.انگار تو آنژیو یکی از رگهاش باز نشده 

قراره برن چند تا دکتر دیگه هم ببینه بعد.

عصر عمو و زن عمو اومدند.

خدای من من اگه بد حرف زدم،بیحساب حرف زدم، یه وقتایی ناشکری کردم بزار به حساب نادونیم.تو خدایی بزرگی کن و نادیده بگیر جسارت من رو .من اصلا آدم قوی ای نیستم زود خودم رو می بازم.

خدای من من و ببخش  و سلامتی بابا رو بهش برگردون .همین تلنگر واسه من کافیه بیشتر از این من نمیتونم تحمل کنم.من هم قول میدم همیشه شاکر تو باشم.

دوستت دارم این روز  ها هوای بابا رو بیشتر داشته باش.نگرانشم

به خودت می سپارمش و دلم رو قرص میکنم...


 
 
من واین روز مریضی بابا
نویسنده : الهام - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ دی ،۱۳٩٢
 

پست 40

به نام خدا

امروز شنبه 28 دی 92

حدود ساعت 2 صبح کمکم میخواستم بخوابم که دیدم انگاری حال بابا خوب نیست. چند روزی میشه که این درد رو داره یه دردی تو ناحیه قفسه سینه و دل درد و...

حدود 4 صبح راضیش کردیم بریم دکتر که گفت بهتر شده .

صبح حدود 12 از خواب بیدار شدیم و بعد صبحانه با مامان رفتیم خرید  واسه یه بنده خدایی که وضع مالیشون خوب نبود که بتونه واسه دخترش که داشت فارغ میشد چیزی بخره.خلاصه چند قلم از واجبات رو خریدیم و اومدیم خونه شکر خدا حال بابا خوب بود .داداشی وقتی فهمید دیشب حالش بد شده بود مرخصی گرفت اومد خونه و بلاخره بابا رو راضی کردیم برن دکتر .

من هم پارچه ای که واسه لحاف بچه خریده بودیم دوختم.

دکتر به 8 شب شماره داده بودند وبابا طبق معمول حوصلش سر رفته بود گفته بود چیزیش نیست و برگشتند با داداشی.آذی و پارسا موندند اونجا.

تا موقع خواب حالش خوب بود ولی وقتی خواست بخوابه دوباره درد گرفت.

امیدوارم چیزیش نشده باشه خیلی دلواپسم.نمیدونم این روزا چرا اینجوری شده خونه ما همه مریض میشن یهویی. اون از آذی این از بابا.داداشی هم که سرما خورده . خدا به خیر کنه.

من گفتم یه اتفاقی بیافته از این تکرار خسته شدم ولی به خدا منظورم اتفاق خوب بود .خدا جون من از این سرگرمی ها نمیخوام.تو رو قسمت میدم به این وقت عزیز فردا میلاد پیامبره سلامتی همه مریضا بخصوص بابای من و بهش برگردون.

امروز 3 جاآگهی دیدم فردا که تعطیل هست.شاید پس فردا رفتم.

منتظرم.خدا فردا یه عیدی ازت میخوام.دستم رو خالی برنگردون...


 
 
من و این روز عادی
نویسنده : الهام - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ دی ،۱۳٩٢
 

پست 39

به نام خدا

امروز جمعه 27 دی 92

یه روز تعطیل بود و همگی دور هم صبحونه و نهار و خوردیم و ساعتها طبق روال گذشت عصر داداش اینا رفتند "ت" خونه مامان آذی .

ما هم یکم فیلم دیدیم و شام خوردیم و ...

اینجوری یه هفته دیگه گذشت .این هفته من تلاش کردم من حرکت کردم ولی هنوز جوابی از خدا نگرفتم شنیدم خدا گفته از تو حرکت و از من برکت .نمیدونم چقدر باید منتظر باشم.

هر روز که میگذره خسته تر وناامیدتر و نگرانتر میشم.

این روزا این قطعه شعر خیلی  وصف حال منه:

امـــروز نــه چـایـــ م دارچیــن داشـت
نـه قهـــوه ام شکــر
نــه اینکــه نــخواهـم
حـــوصله اش را نــداشتــم
یعنـــی مــی دانـــی..
امـــروز نــبـودم
نــه!
امـــروز اصــلا نـبـــودم
مــن کـه خیلــی وقـــت اسـت
نـ.یـ.سـ.تـ.مـ..
امـــروز آفتــاب بـــود..بهــــار بــــود...
راحـــت بگویــمــت
امـــروز تــــو بایـــد مــی بـــودی
همـــه ی روزهـا بـه کنــار
تــو امــروز را عجیــب بـه مــــــن

وبه چشمهای منتظرم 

بـ.د.هـ.کـ.ا.ر.ی. . .