من و این روزهای مهمانداری

پست 62

به نام خدا

امروز سه شنبه 29 بهمن 92

دیروز پارسا خیلی اذیت کرد.7.5 بیدار شده بود.بعد از ظهر از بس خسته بودم خوابم برد .تا اینکه زن عمو "ل" اومد حال بابا رو بپرسه و تا غروب موند .

شب شروع کردم درس خوندن 3/46 خوندم.

امروز صبح مامان پارسا رو برد حموم. چقدرم بهش خوش گذشت.وقتی پارسا خوابید مامان رفت واسه خونه تکونی طبقه بالا.ظهر خانواده اذی اومدند ما هنوز نهار نخورده بودیم .بابا از بازار سبزی و هویج خریده بود که با کمک اونها خرد کردیم.حدود 5 مهمونها رفتند "ه" موند . عصر با هم فتیم بیرون .ساعتم درست کار نمیکرد بردم نشون دادم گفت تا فردا تست میکنه اگه درست نبود عوض میکنه.چند جا هم واسه لباس و... نگاه کردیم و حدود 8 برگشتیم خونه.

بعد شام خدا خدا میکردم داداشی تو اتاق پارسا کار داشته باشه "ه" پیش آذی بخوابه و از من نخواد برم پیشش.آخه من جای دیگه خوابم نمیبره.شکر خدا دعام گرفت.

امروز 1 ساعت هم درس نخوندمناراحت  

/ 0 نظر / 8 بازدید