من و این روزهای عیادت

پست 57

به نام خدا

امروز سه شنبه 22 بهمن 92

این چند روز نتونستم بیام نت پریروز عصر با آذی رفتیم بیرون بعد شام هم عمو "ح" اینا با دو دوختر و شوهر هاشون اومدند عیادت بابا.من هم نتونستم خوب درس بخونم حدود 2.5 ساعت شد.عصر میخواستم درس بخونم که پارسا اومد وقتی صدامو از اتاق شنید ذوق کرد و عمه گفت من هم نتونستم تحمل کنم پریدم از اتاق بیرون و بغلش کردم.شب هم وقتی مهمونها اومدند نذاشت من پذیرایی کنم و اومد بغلم و اذی مجبور شد پذیرایی کنه.بعد هم که خواستند برن بخوابند نرفت بغل مامانش تا اینکه خودم بردمش بالا و اونقدر موندم تا خوابید. مرتب نگاه میکرد ببینه پیشش هستم یا نه.

دیروز هم صبح خاله "ح" اینا اومدند اونها هم تازه فهمیده بودند خاله هم خیلی ناراحت شد پای تلفن گریه میکرد.آخه بابا رو همیشه همه فعال دیده بودند .پارسا هم امروز از دنده چپ پا شده بود نه خوابید نه بازی کرد فقط میخواست بریم بیرون. 2 ساعت تو حیاط و مغازه تو بغلم نگهش داشتم حسابی خسته شده بودم.حدود 3 ساعت درس خوندم

امروز هم که تعطیل بود و حدود 3.5 ساعت درس خوندم 4 فصل سیستم عامل رو تموم کردم.اتفاق خاصی هم نیافتاد.

شکرت خدا

/ 0 نظر / 3 بازدید