من و این روز مریضی بابا

پست 26

به نام خدا

امروز شنبه 14 دی 92

دیشب اصلا نتونستم خوب بخوابم.نزدیکای صبح یه ژلوفین خوردم و یه کم خوابیدم که ساعت 8 با جیغ پارسا بیدار شدند .کمی صبر کردم مامان و بابا نتونستن آرومش کنن مجبور شدم برم پیشش.طفلی بد خواب شده بود انگار خواب بدی دیده بود. تا اینکه حدود 10 آذی اومد خوابوندش من و مامان هم یه چرتی زدیم پیشش.

بابا میگفت معده دردش خوب شده ولی لرز داره بدنش بی حال بود.

یه ساعت بعد دوباره با جیغ و داد پارسا بیدار شد. بعد هم صبحو نه و ...

بابا خواست یه کم استراحت کنه ولی مگه صدای این جیرجیرک میزاشت.

تا اینکه زنگ زدیم آذی 1.5 اومد .پارسا رو خوابوند و با مامان و بابا رفتن دکتر حال من هم چندان خوب نبود.ولی بیشتر نگران بابا بودم.

 بعد از حدود نیم ساعت آذی اومدو نهارش رو خورد و گفت به بابا سرم زدند.بعد رفت دنبالشون.وقتی اومدند حال بابا بهتر بود شکر خدا پارسا هم بیدار شد .داداشی هم اومد.نهار رو خوردیم .مامان رفت مسجد.داداش اینا قرار بود برن خونه مامان آذی قرار بود پارسا رو ببرن آرایشگاه موهاشو کوتاه کنه.اولیش باره میره آرایشگاه.فردا هم موقع واکسن 1 سالگیش هست اذی مرخصی داره.

بعد کلی سفارش به بابا که استراحت کنه رفتند و بابا کمتر از نیم ساعت بعد رفت مغازه گفت خوب شده.باباس دیگه

من هم یه ژلوفن دیگه خوردم که فعلا سر پا باشم .به اندازه کافی مریض داریم.

خونه کمی خلوت شد و منم یکم تو نت چرخیدم .

دلم میخواد ببینم پارسا چه شکلی شدهقلب

فردا قرار بود با مامان بریم خرید با ان اوضاع نمیدونم چی میشه.

 

/ 0 نظر / 10 بازدید