من و این روز سخت

پست 82

به نام خدا

امروز 9 اردیبهشت 93

امروز نتونستم به باشگاه برم اخه مامان دست تنها میمونه.این روزها پارسا از حیاط نمیاد تو.همش تو حیاط بود بعد هم از بس خسته شد تو کالسکش خوابید .وقتی آذی اومد خواب بود واسه همین با مامان رفتند سه شنبه بازار واسه خرید.

قبل اینکه اونها برگردند پارسا بیدار شد و چون اجازه نداده بود پوشکش رو عوض کنیم جاشو خیس کرده بود واسه همین مجبور شدم ببرمش حموم لباسهای خودم هم کثیف شده بود.تا اینکه آذی اومد پاسا رو حموم کرد بعد من دوش گرفتم و نهار خوردیم .عصر یکم خواستم بخوابم خوابم نبرد .آخه شب گذشته پشه ها نذاشتند تا صبح بخوابم.امروز هم به اتاقم حشره کش زدم شاید امشب بتونم بخوابم.

عصر پسر عمه اومد واسه کار دختر عمو شوهرش رفته یه زن صیغه کرده.طفلکی دلم براش سوخت.اینجاست که حالم از هر چی مرد هست به هم میخوره.به جز بابا و داداشی البته.و میگم شوهر نکردن خیلی بهتر هست از این جور شوهرهایی.

بعد هم رفتیم پارک یه دوری زدیم اومدیم.

امروز 1 ساعت درس خوندم.خیلی خسته شدم کاش این روزها تموم بشن و خیالم از کنکور راحت بشه.

خدایا کمکـــــــــــــــــــــــــــــ

/ 0 نظر / 17 بازدید