من و این روز مصاحبه ها

پست 37

به نام خدا

امروز چهار شنبه 25 دی 92

امروز باید به سراغ آگهی ها میرفتم .صبح به یکی دیگه هم زنگ زدم و آدرس گرفتم شد 4 تا آدرس.

ساعت 10 از خونه حرکت کردم.تو ماشین سازماندهی کردم و نزدیکترینشو که صبح هماهنگ کرده بودم انتخاب کردم و خوشبختانه مسیرش هم خوب بود و راحت پیدا کردم.محیطش که خوب و باکلاس بود .یه فرم 2 صفحه ای پر کردم که حتی گروه خونیم رو هم خواسته بودند.دختری که فرم و بهم داد بعد نگاه کردن

گفت: مسیرت دوره میتونی بیای؟

فکر کنم این آدرس من باز کار دستم بده.قرار شد مدیر نگاه کنه اگه تایید کرد تماس بگیره برم برا مصاحبه.

بعد سوار ماشین شدم و رفتم ادرس دوم اون هم یه جورایی کاریابی بودو میگفت 10 هزار میگیریم رزومه تون رو تو سایت ثبت میکنیم . من هم قبول نکردم  خب چه کاریه خودم هر روز تو سایتم دیگه.

اونجا خواهر آذی زنگ زد گفت واسه آگهی آموزشگاه آذی گفته باهم برین من هم تماس گرفتم ببینم آخرین وقتش کی هست خانمه گوشی رو قطع کرد وقتی به "ف" گفتم عصبانی شد که بی شخصیت هستند و... گفت من اینجور جا ها کار نمیکنم و... اون که اصلا اهل سر کار رفتن نیست آدی زورش کرده بود.

بعد رفتم به آدرس سوم اونجا 2 تا پسر جوون فشن بودند اولش یکم ترسیدم ولی انصافا خیلی معدب بودند. راهنمایی کردند اتاق رئیس اون هم یه آقای جوون بود فرم و پر کردم و گفت 400 تا میتونن بدند من هم گفتم فکرامو میکنم نمیدونم چی میشه هنوز. اگه خانوم بود شاید راحتتر بودم.

اونجا به یه شماره دیگه تماس گرفتم و آدرس داد حوالی آدرس اولی که رفته بودم بود .دوباره برگشتم اونجا .گفته بود رو به رو مخابرات.من هم یه مخابرات جلوتر دیده بودم رفتم اونجا اولش فکرکردم نزدیکه ولی هر چی رفتم دورتر میشد انگار. تا رسیدم به اونجا دیدم اونجا خبری نیست .سوار تاکسی شدم برگشتم سر جایی اولم.وقتی از تاکسی پیاده شدم تابلوی اون آموزشگاه رو دیدمکلافه هم خندم گرفت هم حرصم در اومد از صبح 2 بار از جلوش رد شدم ندیدم.همه پیاده رویهام بیهوده بودو اونجا درست جایی بود که پیاده رویم رو شروع کردم.

خلاصه رفتم تو گفتند 8.5 تا 2.5 ماهی 200 تا بدون بیمه من هم منصرف شدم و مستقیم اومدم خونه حسابی خسته شده بودم .

خواستم یه چرت بخوابم که سر و صدای پارسا نزاشت.

این هم از کار پیدا کردن من .ولی انصافا خدا هوامو داشت همه جا راحت رفتم و هیچ اتفاق ناخوشایندی نیافتاد.

مررررررسی خدا

امروز یه روز ویژه دیگه هم هست.

امروز یکسال از قولی که به اون ناشنا داده بودم و قسمی که به خواست اون خوردم گذشت.پارسال درست همین موقع تو همین نت بود .یکی ازم یه قولی گرفت البته خودش هم این قول رو داد نمیدونم اون پایبند بوده یا نه ولی خوشبختانه من تونستم. من دیگه اون و ندیدم چون هیچ رد و نشونی ازش نداشتم .شایدم یکی از طرف خدا بود واسه کمک به من.

ولی تو اون موقع یه قولی هم از خدا گرفتیم که هنوز خدا جواب نداده.

خدایا من یکسال تونستم به خاطر تو کاری که دوست نداشتی انجام ندادم پس تو هم بد قولی نکن.

منتظرم خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

/ 1 نظر / 3 بازدید