من و این روزهای شلوغ

پست 81

به نام خدا

امروز دوشنبه 8 اردیبهشت 93

پنج شنبه عصر مامان با آذی اینا رفتند مراسم سالگرد یکی از بستگان آذی شام هم انجا بودند .بعد شام مامان آذی هم با اونها آمد.

جمعه صبح مامان و آذی اینا رفتند به دعای ندبه خانه همکار آذی.من هم نهار رو آماده کردم و برای عصر دسر خاگینه دو رنگ آماده کردم .عصر خانواده آذی امدند و بعد از پذیرایی با هم به پارک رفتیم دوری زدیم و برگشتیم .بعد مهمانها رفتند.

شنبه شب خواستگار اومد البته خواهر پسره قرار گذاشت فردا با برادرش بیان.

یکشنبه طبق قرار قبلی با آذی اینا رفتم خانه آنها آذی رفت کلاس من هم با خواهر آذی به باشگاه رفتم تا 1 ورزش کردیم خوب بود .بعد برگشتیم خانه.نهار اونها مهمون داشتند عمه های آدی اومدند بعد نهار حدود 7.5 برگشتیم البته قرار بود بریم خریئ ولی واسه خاطر مهمونهای شب نشد.داشتم دوش میگرفتم که مامان گفت خاستگارها زنگ زدند الان بیان و مامان گفته نیم ساعت دیگه حسابی عصبانی شدم و هنوز لباس نپوشیده بودم که اومدند .موهام هنوز خیس بود تند آماده شدم و چایی بردم و...

البته یه کوچولو دیدمش هیچ کدوم خوشمون نیومد من از اتاق اومدم بیرون میوه را هم داداشی برد .خلاصه حسابی برنامه هامون رو به هم زدند اینها.خواهرش میگه منتظر جوابتون هستیم!!! تا حالا ما دیده بودیم خانواده پسر زنگیزنن جواب و میگیرن نه اینکه منتظر شن.

امروز هم یه کوچولو درس خوندم بعد از ظهر عصر هم رفتیم یه دوری بزنیم که بارون گرفت و نشد پیاده بشیم.

خدایا شکرت

 

/ 0 نظر / 22 بازدید