من و این روز دلخوری

پست 31

به نام خدا

امروز پنج شنبه 19 دی 92

نمیدونم چه دلیلی داره که این تکرار ها رو هر روز اینجا تکرار میکنم.واقعا خنده داره. تو این 31 پستی که گذاشتم هیچ اتفاق خاصی نیافتاد هیچ هیجانی هیچ انتظاری ...

امروزم گذشت مثل روزهای دیگه خواهر کوچیک آذی اومد و با هم رفتند خونه اونها آخه پارسا تنهایی نمیتونه تو ماشین بشینه.کادو ها رو هم برند  آخه شاید ما ماشین نبریم احتمالا هم قرار شنبه بیافته به دوشنبه معلوم نیست هنوز.

امروز سر همین مراسم با بابا بحثم شد اخه مثل همیشه گفت من نمیام .هیچ وقت حوصله هیچ مهمونی رو نداره البته آخر سر می آد ولی نمی دونم چرا اولش باید ناراحت کنه آدم رو.

از دست مامان هم ناراحت شدم.میگم بریم آرایشگاه واسه کوتاه کردن موهام همش میگه بریم همین روبه رویی که یه هفته بیشتر نیست باز کرده.

اگه من هم یه غریبه بودم حاضر بود باهام تا قله قاف بیاد ولی به من که میریسه هیشکی وقت و حوصله وانرژی نداره.

اینجاهاس که کلی حسرت میخورم به همه هم سن و سالم که سر خونه زندگیشون هستند لااقل یکی رو دارن که بی منت کمکشون کنه و پاس شون نمیدن به این و اون.

دلم بد جور برا خودم میسوزه.

امروز اصلا حوصله نداشتم  تا شب هم حتی یه کلمه هم باهاشون حرف نزدم. حوصله هیچ کس و هیچ کاری رو ندارم.نمیدونم بود و نبود من چه فرقی تو این دنیا کاره که خدا اصرار داره بمونم. 

اینقدری که من منتظر و مشتاق دیدن عزرائیل هستم یه پیرزن 100 ساله منتظر نیست.

الان مدتهاست تو برزخ افتادم نه اون ور میرم نه این ور.کاش تکلیفم مشخص میشد که زنده ام یا مرده.

همیشه منتظرم که شب بشه ولی اصلا دوست ندارم صبح بشه میترسم از یه تکرار دیگه.فکر میکنم اگه بخوابم صبح زودتر میاد داسه همین تا هر وقت بتونم ازاین سکوت شب استفاده میکنم و بیدار میمونم. به امید اینکه اگه قراره روزم مثل روزهای قبل باشه اصلا نیاد و تموم شه این زندگی  کذایی.

گاهی فکر میکنم من اصلا ربطی به این آدمها ندارم.فکر میکنم یه مهره ناجورم بین این آدمها. 

خدایا تمومش کن دیگه کافیه

واستا دنیا واستا دنیا من میخوام پیاده شم

 

/ 2 نظر / 8 بازدید