من و این روزهای آروم

پست 79

به نام خدا

امروز شنبه 30 فروردین 93

دیروز بعد از طهر داداش اینا اومدند.بعد با هم رفتیم یه دوری زدیم برگشتیم.عصر عمه ط هم یه سری زد .

امروز هم مثل بقیه روزها بود .بعد شام داداش اینا رفتند"ت " از فردا هر هفته یکشنبه آذی ت" کلاس داره تا 4 عصر این رفته از شب رفتند تا ببینه بعد چی میشه.

"س" اس داده بود که 1 خرداد عروسیش هست .ایشالله خوشبخت بشن.گفته بودم زود خبرم کن .باید برم خرید  .کاش بعد کنکور بود اینجوری خیالم راحتتر بود . حالم از هر چی درس و دانشگاه هست به هم میخوره.

فردا روز مادر هست یه کادو کوچیک اماده کردم. میدونم پیش خوبیهای مادرم هیچ هست.

ولی نمیدونم چرا دلم گرفته دلم گریه میخواد.دلم یه چیزی کم داره و مدام سراغش رو میگیره.الان دلم یه هم زبون میخواد یکی که باهاش راحت و بی رودر بایستی حرف بزنم و سبک شم.این موقع شب فقط یه گوش هست که میشنوه و ناگفته میفهمه دردم چیه اونی که درمان دردم هم پیش خودش هست .خدا جون به حرمت امشب یه نگاه ویژه ازت میخوام.

دوستت دارم خیلی.فردا رو یه روز خاص و ویژه کن برام بهتر از هر روزی که گذشت.دست تو که چیزی نیست بخواه که بشه.

 

 

/ 0 نظر / 9 بازدید