من واین روزهای نسبتا بد

پست 49

امروز چهارشنبه 9 بهمن 92

نمیدونم به پای خواست خدا بزارم یا به پای ناشکری خودم و ...

ولی هر چی بود اصلا خوب نبود .نمیدونم چرا واسه اینکه یه اتفاق خوب بخواد بیفته کلی باید مقدمه چینی کنیم اونم حالا بشه یا نشه ولی اتفاق بد خودش می آد بدون مقدمه.

این روزها همیشه گلایه چیزهایی که خدا بهم نداد و ازش داشتم

مامان گفت خیلی چیزا  داری شکر اونها رو بکن 

گفتم:خب اونها رو خدا قبلا داده الان چیزهای دیگه میخوام.مگه چون اونها رو داده دیگه نباید چیزی ازش بخوام...

این روزها حسابی از تکرار روزهای زندگیم خسته بودم.یه بار یادمه گفتم حاضرم واسه اینکه از این تکرار رها شم مریض بشم!!!

همه اینها رو قبول دارم گفتم ولی خیلی چیزهای دیگه هم گفتم که چون خدا درخواستم رو رد کرد این حرفها رو از رو ناراحتی زدم .

ولی انگار خدا همین حرفهام رو شندید و قبول کرد و...

پریروز بود بابا رفت تست ورزش بعدش من و مامان و آذی وپارسا رفتیم خونه مامان آذی قرار بود از اونجا بریم خرید آذی وقت دکتر پوست داشت ظهر برگشت. همه چی خوب بود تا به بابا زنگ زدم بابا گفت دکتر ها گفتند باید بستری بشی...

کل دنیا رو رو آوار شد من که تحمل یهسرما خوردگی سادشون رو ندارم حالا مشکل قلبی...با بابای آذی رفتیم بیمارستان داداشی رو هم از محل کارش برداشتیم. بابای آذی یه متخصص قلب آشنا سراغ داشت از اون واسه عصر وقت گرفتند.بابا رو آوردیم خونه بابای آذی .با حرف هایی که زدن دلم قرص شد که طوری نیست. آخه بابایی من آدم فعالی هست اهل سیگار نیست چاق نیست ...

عصر اونها رفتند دکتر و ما رفتیم بیرون واسه خید وقتی برگشتیم بابا اینا تازه اومده بودند.

مامان گفت :بریم خونه دیگه.

بابا گفت: دکتر گفت بهتره بستری بشی.

خیلی سخت بود بعد شام داداشی بابا رو برد .بابا رو از زیر قران رد کردند .میخواستم قوی باشم ولی نشد باز اشکام سرازیر شد.نخواستم بابا اشکام رو ببینه .نرفتم جلو.بابا رفت.بقیه هم من رو دل داری میدادند.واسه خاطر مامان خودم رو کنترل کردم و گفتم حتما چیزی نیست.

بعد که داداشی اومد برگشتیم خونه.انهام پایین خوابیدند آذی گفت بریم با اونجا بخوابم.تا صبح خوابم نبرد.میدونستم الان بابا هم خوابش نمیبره اخه اون هم مثل من جاش عوض بشه نمیخوابه.بارونم شروع کرد به باریدن .انگار آسمون هم مثل من دلش گرفته.

ظهر رفتیم ملاقات بابا.خیلی صحنه بدی بود.بابای من تو لباس بیمارستان.دستشو بوسیدم.باز اشکام اومد بازم خودم رو کنترل کردم.

بعد ملاقات بابا رو بردند آنژیو.من و مامان برگشتیم خونه آذی موند خونه باباش.

ما دلمون قرص بود حال بابا خوب میشه. تا 12.5 شب کلی کارکردیم و خونه رو مرتب کردیم.شب داداشی اینها هم اومدند.

صبح وقتی با داداشی حرف زدم حالت صداش منو ترسوند.آذی اومد پارسا رو بخوابونه که تلفنی اسم جراح قلب رو به داداشی میگفت.وقتی شنیدم بدنم بیحس شد در جا خشکم زد.از آذی پرسیدم بابا قراره عمل بشه.تعجب کرد و گفت کی گفته. فهمیدم راسته.نمیخواستم مامان بفهمه ولی مامان نگرانم بود که چرا بی حوصله شدم.میگفتم از خستی هست.تو خلوت گریه میکردم و دعا میکردم.

عصر که بابا اومد وقتی دیدمش یکم نیرو گرفتم.انگار تو آنژیو یکی از رگهاش باز نشده 

قراره برن چند تا دکتر دیگه هم ببینه بعد.

عصر عمو و زن عمو اومدند.

خدای من من اگه بد حرف زدم،بیحساب حرف زدم، یه وقتایی ناشکری کردم بزار به حساب نادونیم.تو خدایی بزرگی کن و نادیده بگیر جسارت من رو .من اصلا آدم قوی ای نیستم زود خودم رو می بازم.

خدای من من و ببخش  و سلامتی بابا رو بهش برگردون .همین تلنگر واسه من کافیه بیشتر از این من نمیتونم تحمل کنم.من هم قول میدم همیشه شاکر تو باشم.

دوستت دارم این روز  ها هوای بابا رو بیشتر داشته باش.نگرانشم

به خودت می سپارمش و دلم رو قرص میکنم...

/ 1 نظر / 4 بازدید