من و این روز سفر کوتاه

پست 24

به نام خدا

امروز پنج شنبه 12 دی 92

دیروز چهارشنبه قرار شد بریم خونه پسر عمه تو "ش" آخه امروز به خاطر وفات امام رضا تعطیل هست .بعد اینکه داداشی اومد خونه و آماده شد موضع اذان مغرب بود حرکت کردیم.

الودگی هوا همه مدارس و تعطیل کرده بود و ادارات هم 2 ساعت با تاخیر باز شده بودند.

یکی دو ساعت بعد رسیدیم اونجاهوا انگاری مه الود بود نمیشد جلو چشم رو دید.

بعد شام و میوه و... خوابیدیم.البته طبق معمول من نتونستم بخوابم. پسر "پ" هم پیش ما خوابید مامان هم مجبور شد رو مبل بخوابه.نزدیک های صبح یهو از خواب بیدار شد و رفت پیش مامانش.

صبح هم با صدای در زدن اون از خواب بیدار شدیم . کلی با هم دوست شده بویدم و کلی نقاشی اون هم دست و پا براش  نیشخندکشیدم. آخه وقت اصرار داشت دست و پا بکشم.

نهار هم اونجا بودیم و بعد نهار برگشتیم.

تازه رسیدیم که برقها رفت و وقتی خواستیم چراغ گازی رو روشن کنیم شیشه اش ترکید .

خلاصه بعد که برقها اومد شام و اماده کردم و خوریدم یکم دل درد پیدا کردم .آذی هم مثل من بود .بازم چشمام میسوزه واسه خاطره آلودگی هر وقت بیرون میرم اینطوری میشم.

 خاله ح زنگ زد واسه تولد پارسا میخوان فردا بیان اینجا .داداشی و آذی مخالف بودند و من من میکردند .میگن یه روز جمعه است ما مهمون جمعه دوست نداریم.من هم گفتم همه زحمتهاش پای من هس شما که خودتون هم مهمون میشین اون که باید ناراحت بشه من هستم نه شما. 

خلاصه بعد کلی نذر و نیار شب خاله زنگ زد یه روز دیگه میان کار پیش اومد.

شب هم فیلم قلاده های طلایی رو دیدیم. البته با سر و صدای پارسا زیاد نفهمیدم چی شد.

شکر خدا ماه صفر تموم شد .امیدوارم شادی ها از این به بعد در راه باشه

 

/ 1 نظر / 10 بازدید
j.raks

سلام جالب بود[چشمک][گل][چشمک]