من و این روز بستری بابا

پست 64

به نام خدا

امروز 1 اسفند 92

اسفند ماه هم از راه رسید  و چیزی به عید نمانده.امروز حدود 9 آذی و خواهرش "ه" با داداشی و پارسا رفتند "ت" .چند ساعت بعد داداشی خبر داد از بیمارستان بابا رو خواستد که بستری شه واسه یکشنبه عمل کنن.

بابا آماده شد و داداشی ظهر برگشت و بابا رو برد.بابا رو از زیر قران رد کردیم و پشت سرش آب ریختیم.این دفعه قویتر شده بودم تونستم جلوی اشک های خودم رو بگیرم دلم نمیخواست پشت سر بابا گریه کنم.مطمعنم بابا سالم برمیگرده چون سپردمش به خدا.خدا هم میدونه ما هنوز بهش نیاز داریم.

دلم میخواست بابا رو بغل کنم و بهش بگم که چقدر دوستش دارم ولی میدونستم اشک هام اجازه نمیده بهم .آیت الکرسی خوندم براش که حامیش باشه.

آذی اصرار داشت ما هم بریم "ت" ولی قبول نکردیم.از اونها هم خواستیم برنگردند بلاخره قبول کردند نیاند.ما هم راه پله ها و یکم از طبقه پایین رو مرتب کردیم و سرمون رو گرم کردیم. تلفنی هم با بابا صحبت کردیم.حالش خوب بود

من هم حدود 3 ساعت درس خوندم.

فردا احتمالا بریم ملاقات بابا.

خدا جون بابام رو حفظ کن.همه بابا ها رو هم حفظ کن. 

/ 0 نظر / 8 بازدید