من و این روز وفات پیامبر

پست 23

امروز سه شنبه 10 دی 92

صبح با صدای زنگ تلفن بیدار شدم حدود ساعت 11 خاله "ح" بود تولد پارسا جون رو تبریک میگفت گفت:

عطر گلاب کاشونه ماشالله    تولد پارسا جونه ایشاللهقلب

دختر خاله "م "هم زنگ زده بود تبریک میگفت.

امروز که پاسا نبود تونستم حسابی خونه رو جارو بکشم و نظافت کنم.

مامان و بابا روزه بودند .ظهر غذای نذری اوردند من هم نهارمو خوردم و به کمک مامان افطاری رو اماده کردیم. 

عصر داداش اینا اومدند .

امروز دوباره خاله درباره ادامه تحصیلم کلی حرف زد ، یعنی الا و بلا باید ارشد و بخونم البته اون میگفت باید تا بعد دکتری هم پیش بری.

چرا اینقد خنگ شدم خدا، هیچی تو کلم نمیره. 

این هم از امروز بازم اتفاقی که منتظرش بودم نیافتاد.مامان بازم سر سفره افطاری دعام کرد .کاش افاقه کنه.

 

/ 0 نظر / 5 بازدید